موسیقی درمانی و بازتوانی شناختی

سلسله نشست های هنردرمانی
20 مرداد, 1396

 

در طی چند ساله اخیر یافته های مطالعات موسیقی درمانی نورولوژیک پا به عرصه مداخلات و بازتوانی های مختلف از جمله بازتوانی شناختی گذاشته است. تصویربرداری های مغز به صورت زنده و نظریه های پیشرفته در مورد مغز و موسیقی گسترش این حوزه را موجب شده اند. یافته های پژوهشی نشان دهنده اشتراک مکانیسم های شناختی و ادراکی و همچنین سیستم های عصبی میان شناخت موسیقایی و کارکردهای شناختی غیرموسیقایی مانند حافظه، توجه و عملکردهای اجرایی است. تحقیقات در این زمینه نشان دهنده تاثیر قابل توجه مداخلات موسیقی درمانی در بیماران دارای جراحت مغزی است. در این مقاله به وجوه شناختی موسیقی درمانی نورولوژیک پرداخته می شود.

بازتوانی شناختی از طریق موسیقی یکی از حوزه های بسیار جدید موسیقی درمانی نورولوژیک است. استفاده از موسیقی در بازتوانی شناختی به نسبت سایر حوزه های موسیقی درمانی نورولوژیک مانند تاثیر موسیقی درمانی در درمان اختلالات حرکتی یا بازتوانی های کلامی، کمتر مورد پژوهش قرار گرفته است. شاید بتوان دلیل این عدم توجه را اساساً به جدید بودن حوزه بازتوانی شناختی نسبت داد اما به نظر می رسد دلیل بسنده ای نباشد، چرا که حوزه باتوانی شناختی امروزه از طریق شیوه های مختلف درمانی در کانون بسیاری از تحقیقات قرار دارد. دور از انتظار نخواهد بود چنانچه عدم وجود چهارچوب مفهومی مناسب برای توجیه ارتباط میان عملکردهای شناختی بکارگرفته شده در موسیقی و انتقال آن به سایر کارکردهای شناختی را دلیل اصلی این فقدان به حساب آوریم. در واقع موسیقی درمانی در چند سده اخیر و در پارادایم علمی ابتدا در حوزه علوم انسانی و به عنوان ابزاری برای بهبود بهزیستی (well being)  در نظر گرفته می شد. در واقع کانون اصلی مفهوم پردازی موسیقی درمانی ذیل عناوینی چون موسیقی و هیجان، موسیقی و معنا و موسیقی و بیانگری، موسیقی و ارتباط صورت بندی می شده است.  اما این حوزه در چند دهه اخیر با ورود ابزارهای پیشرفته تصویربرداری از مغز، تغییر پارادایم داده و امروزه شاهد حضور موسیقی درمانی در حوزه اختلالات نوروژیک هستیم. (البته قابل توجه است که این تغییر پارادایم تنها محدود به موسیقی درمانی نمی شود و کل جریان پژوهش های زیستی و روانشناختی را دربر می گیرد). به نوبه ای این ابزارها محدودیت های ما را برای بررسی عملکردهای شناختی از میان برداشته است. به همین دلیل تقریباً از دهه ۱۹۹۰ است که شاهد افزایش تحقیقات در زمینه عملکردهای شناختی هستیم. یکی از ابزارهایی که به طور ویژه ای ما را در بررسی عملکردهای شناختی یاری کرده است، EEG می باشد، شیوه ای که بر خلاف شیوه هایی مانند FMRI  و PET حساسیت بالایی نسبت به زمان دارد.

پس از پیشرفت تلکنولوژیک در دهه ۱۹۸۰ و ۹۰ شاهد تحقیقات بسیاری در حوزه ارتباط میان عملکردهای شناختی مختلف و موسیقی هستیم. برای مثال تحقیقات قابل توجهی در زمینه یادگیری دستورهای زمانی، استدلال های فضایی-زمانی، توجه، حافظه شنیداری کلامی انجام شده است.

تلاش هایی نیز در زمینه بازتوانی عملکردهای شناختی با موسیقی انجام شده است. برای مثال بازتوانی توجه از طریق ریتم در موسیقی یکی از حوزه های بسیار مهم در این زمینه است. الگوهای ریتمیک از طریق همراه کردن امواج ها، فرایند توجه را هموار می کنند، پدیده ای که آن را در ذیل مفهومی به نام entrainment تعریف می کنند. در یک نوازندگی ساده انواع توجه برای انجام تکالیف بکار گرفته می شود اما نکته مهمی که در این میان وجود دارد، مفهوم تعمیم است. فرایندهای سازماندهی بنیادین برای شکل گیری حافظه در موسیقی مبتنی بر اصل های ساختاری مانند جمله بندی، گروه بندی، استنتاج سلسله مراتبی از الگوهای موسیقی با اصل چانکینک (ادغام واحدای بزرگتر، در واحدهای کوچکتر) اصلی که در فرایندهای حافظه غیرموسیقایی بکار می رود، همسو و هم جهت است. برای مثال توانایی اهالی موسیقی در دشیفراژ نشان دهنده یکی از این مهارت های بنیادین است.

از این رو می توانیم به عنوان یک اصل موضوعه در نظر داشته باشیم که مکانیسم های بکارگرفته شده در فرایند موسیقی، مانند توجه یا حافظه با تکالیف غیرموسیقایی مشترک هستند. از مهمترین مکانیسم های مشترک در این زمینه، ساختاردهی زمانی ریتم، فرایند الگودهی در ادراک و یادگیری هستند.

مبتنی بر همین اصل موضوعه تحقیقات مختلفی در سه زمینه حافظه، توجه، عملکردهای اجرایی و تعدیل هیجانی انجام شده است.

حافظه

تحقیقات بسیاری در زمینه موسیقی به عنوان ابزار مناسبی برای یادسپاری کلامی و به یادآوری در افراد سالم، بیماران مبتلا به اختلالات حافظه و کودکان مبتلا به اختلالات یادگیری است. یکی از مدل های نظری در تبیین این اثر اشاره به ساختار زمانی دارد. در واقع این مدل بیان می کند که ساختارهای به شدت زمانمند در محرک های موسیقی  (آهنگ ها، شعرها، قافیه ها) به عنوان قالب های اندازه گیری عمل می کنند و از این طریق به فرایند سازماندهی و چانک کردن اطلاعات کمک کرده و آن ها را به واحدهای قابل مدیریت تبدیل می کنند.

چانکینگ نه تنها در یادگیری و یادآوری اخباری بلکه در یادگیری حرکتی نیز بسیار کمک کننده است. در واقع “chunking” احتمالا یکی از ویژگی های ذاتی در طیف فیلوژنتیکی وسیعی از سیستم های عصبی است.

برای مثال مطالعات اخیر با بیماران مبتلا به مولتیپل اسکلروسیس یا همان ام اس نشان می دهد هنگامی کلمات از طریق آهنگ ها وقالب های ریتمیک-ملودیک ارائه می شود، این افراد در یادآوری کلمات آزمون یادگیری شنیداری- کلامی ری بهتر از زمانی عمل می کنند که این کلمات به شکل زبانی و به شیوه معمول ارائه می شود. جالب توجه است که یافته های EEG  در این مطالعه نشان دهنده هماهنگی (synchrony) فرکانس های پایین باند آلفا به صورت دوطرفه در بخش پیش پیشانی به هنگام ارائه موسیقی است. افزایش هماهنگی عصبی در شبکه های کرتکس در بیماران ام اس از آن روی جالب توجه است که این اختلال به دلیل میلین زدایی باعث اختلال در عملکردهای منسجم و یکپارچه شبکه های عصبی درگیر در کرتکس می شود و موسیقی به شکل معجزه آسایی این شبکه ها را با هم هماهنگ می کند.

تحقیقات اخیر نشان می دهد که حافظه موسیقایی بهتر از حافظه غیرموسیقایی باقی می ماند و چنانچه به صورت کارکردی به این یافته نگاه کنیم می توانیم از این شیوه برای بهبود دسترسی به حافظه بیمارانی مانند دمانس و آلزایمر استفاده کنیم. یکی از یافته های بسیار مهم در این زمینه، مطالعه ای است که نشان می دهد استفاده از حافظه موسیقایی منجر به بهبود، یادآوری غیرموسیقایی و همچنین بهبود یادآوری زندگی نامه ای می شود.

از سویی مطالعات نشان می دهد که بافت احساسی باعث ارتقاء یادگیری و یادآوری می شود. یافته نشان می دهد که خلق مثبا باعث بهبود عملکرد حافظه می شود. بنابراین، بنابر قدرت هیجانی موسیقی می توان از آن به عنوان محرک شرطی خوشایند برای بهبود و استحکام فرایندهای تداعی در یادگیری استفاده کرد.

یکی از داده های بسیار جالب در این زمینه مطالعه اخیری است که نشان می دهد به هنگام ارائه موسیقی عملکرد حافظه کوتاه مدت در بیماران مبتلا به آلزایمر محفوظ مانده است و جالب توجه آن است که شبکه ای که در این بیماران فعال شده است ارتباطات پیش پیشانی با آمیگدالا است در صورتی که در افراد سالم ارتباطات پیش پیشانی و هیپوکامپ فعال می شود. در واقع از آنجایی که آمیگدالا در پردازش محرک های هیجانی، بافت های هیجانی و به خاطر سپردن اتفاقات مهم نقش دارد منجر به حفظ عملکردهای حافظه در بیماران آلزایمر می شود. در واقع می توان بیان داست آموزش حفظ و یادسپاری مبتنی بر موسیقی در بیماران مبتلا به آلزایمر و دمانس منجر به تغییری در فعالیت مغزی است. به نوبه ای این افراد با توجه به طبیعت جذاب موسیقی به شبکه نوروآناتومی جدیدی مبتنی بر آمیگدالا برای حافظه دسترسی پیدا می کنند.

عملکردهای اجرایی و تنظیم هیجان

توجه به عملکردهای روانشناختی-اجتماعی بیمار به عنوان بخشی از عملکردهای اجرایی یکی از جنبه های بسیار مهم در درمان است. برای مثال بسیاری از بیمارانی که از جراحت مغزی رنج می برند، علائم اضطراب، افسردگی، احساس فقدان و بسیاری از وضعیت های خاص روانشناختی را تجربه می کنند. شواهد پژوهشی نشان می دهد که موسیقی درمانی نورولوژیک در درمان جنبه های روانشناختی اختلالات نورولوژیک نیز بسیار موفق ظاهر شده است.

در یکی از مطالعات اخیر مایکل تات و همکارانش (۲۰۰۹) که بررسی تاثیر تکنیک های موسیقی درمانی نورولوژیک در بیماران مبتلا به جراحت مغزی می پرداخت، شواهد جالب توجهی بدست آمد. هدف اصلی در این پژوهش بررسی تکنیک های موسیقی درمانی نورولوژیک بر بهبود عملکردهای شناختی بود و تکنیک های مربوط به آموزش توجه (MACT)، آموزش موسیقایی عملکردهای اجرایی و آموزش حافظه موسیقایی مد نظر قرار داشت. داده ها پیش و پس از هر جلسه جمع آوری شد و میان گروه کنترل و گروه آزمایش مورد مقایسه قرار گرفت. جالب توجه است که بعد از یک جلسه مداخله، حافظه و توجه هیچ تغییری را نشان نداد اما عملکردهای اجرایی به طور معناداری افزایش یافت. این یافته از طریق شواهد دیگری نیز تقویت شد. خودکارآمدی بیماران در عملکردهای اجرایی نیز رتبه بالاتری کسب کرد و این موضوع نشان دهنده احساس اعتماد به نفس بیماران در توانایی های اجرایی آنان است. یافته های بسیاری در حوزه جنبه های روانشناختی مداخلات موسیقی درمانی یافت شده است، شواهدی از جمله کاهش علائم اضطراب و افسردگی که می تواند فرایند مداخلات بازتوانی را تسهیل کند. بخش قابل توجهی از مداخلات بازتوانی معطوف به افرادی است که یا به دلیل یک سانحه/ حادثه یا افزایش سن و بیماری های تحولی/عصبی مجبور به بازتوانی شده اند و چون توانایی های خود را در برطرف کردن نیازهای خود از دست داده اند، از نظر روحی به شدت آسیب می بینند. علاوه بر این، معمولاً  در این طیف از آسیب ها بنابر محدودیت های حرکتی/ شناختی یا محیطی و ارتباطی، جستجوی محرک های حسی خوشایند به حداقل می رسد. موسیقی درمانی به دلیل ویژگی های خاص خود منافع بسیاری زیادی در درمان اختلالات نورولوژیک دارد که متاسفانه در ایران کمتر مورد توجه متخصصان قرار دارد. دوره های بازتوانی معمولاً احتیاج به تداوم درانجام تکالیف دارد، اما معمولاً انواع محرک های بازتوانی ها، چه حرکتی و چه شناختی از جذابیت مناسبی برخوردار نیستند و به همین دلیل متخصصان این حوزه و همچنین خانواده ها همواره در تداوم بخشیدن به این فعالیت ها به مشکل بر می خورند، در صورتی که تکالیف موسیقایی به جذابیت های محرک محور و اصطلاحاً پایین به بالا مشوق بسیار خوبی برای تداوم بخشیدن به تمرین های بازتوانی است.

همانطور که ملاحظه کردید شواهد نشان دهنده نقش تاثیرگذار آموزش های موسیقایی در بازتوانی شناختی است. داده های علم عصب پایه شناختی در حوزه موسیقی نشان دهنده ارتباط مستقیم شناخت و ادراک موسیقی با میانجی گری یادگیری در سطح سلولی/مولکولی است. ارتباطی که متخصصان بازتوانی را یاری می دهد، به شیوه های موثری تری کارآمدی مداخلات خود را افزایش دهند.

.Thaut, M, H. (2010) Neurologic Music Therapy in Cognitive Rehabilitation.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

كد امنيتي :به عدد وارد كنيد: